
|
|
|
|
دالييييييييييييييييييييي.... یعنی
قهر کرده!!! آيلين
تو يه روزه گرم تابستوني!!!!! (اين كاسكشو دزديدن... آخيييييييي هنوز تا هنوزه
بيرون كه مي ريم چشمم تو خيابون دنبالشه) اين
عكسم ماله محرمه پارساله.... ادامه مطلب
سلام دوباره... امروز دخمله گل مامان تب داره... الهي بميرم برات.. نمي دوني صبح كه بيدار شدي صدام كردي و اومدي دنبالم با او سر و ضع و موهاي سيخ شده و چشماي پف شده چه حالي بهم دست داد. دلم ميخواست بشينم زار زار گريه كنم... بغلش كردم يكم نگام كرد ديد لباسهاي سر كارم تنمه.. گفت پايين.... منم گذاشتمش پايين. بعد هم بهونه آب گرفت.. باباش بهش آب داد بعد هم بغلش كرد اونم بدون هيچ مقاومتي رفت بغلش و دوتايي رفتن كه تحويله مامانم بدش. امروز مهدكودكشون جشن داشت به مناسب روز جهاني كودك. نشد دخترم بره و لذت ببره و بلقصه به قوله خودش چند روز پيش چند بار باباش رو صدا زد اونم جوابش رو نداد... با عصبانيت بهش گفت هي.... واي من و بگي ديروز داشت يه نقاشي رو رنگ مي كرد.. اومدم كنارش نشستم كه رنگها رو براش بگم... قرمز رو برداشتم بهش گفتم اين گله كه اينقدر خوشدله رو بايد قرمز كنيم.. ببين چه ناز مي شه.. اين چه رنگه مامان؟؟؟ يه نگاه عاقل اندر سفیه* بهم انداخت و اخم كرد و گفت تو دست نزن..... ديگه كم كم داره با محيطه مهدكودك كنار مي ياد و بهتر شده... خدا رو شكر وگرنه بايد خاله ياسمين بيچاره رو از گردن فلج ميكرد. بسكه بهش آويزون بود. براي اينكه بترسونمش بهش مي گم واي ساكت آيلين الان دوپا (يه موجود خيالي ترسناكه قديمي كه قبلا بچه ها ازش مثله مرگ مي ترسيدن) مي ياد مي بينه داري چكار مي كني!!! بعد قيافش رو مضطرب مي كنه مي گه هـ (يعني گوش كن، واي خودمون) سس (ساكت) بعد بلند مي گه پوپا (دوپا) پوپا... ماماني بخول ...... اينقدر ماه رو دوست داره هر وقت تو آسمون مي بينش با خوشحالي مي گه ماه سلام.... مجبور شديم از روي سي دي هاي بي بييش رايت كنيم ببريم مهد .. كه مثله اينكه اونجا هم كلي طرفدار پيدا كردن... ديگه با شعراش همخوني مي كنه من كلي ذوق مي كنم چند روز پيش با يه بستني كاكائويي كلي رو ديوار رو نقاشي كشيده بود.. تصورش رو بكنيد!! جدیدا به شیشه شیرش ارادت خاصی پیدا کرده و مرتب سراغش رو می گیره براش مي خونم ميوه نخور..... اينقده خوشدل مي گه ناششته.... رويش مگس.... نششته... همينجوري تا آخر..... جديدا لوگوهاش رو مي ياره مي ريزه و مي گه مامان بيا بازي..... هر جا هم مي بينشون ازم سوال مي كنه بازيه؟؟؟ اگه لباساش رو روي زمين ببينه ميشنه تا ميكنه به روش خودش ولي چه فايده براي چند ثانيه است اين كارها. ديگه برنج معمولي رو مي خوره و حتما نبايد براش يه برنج نرم و كته اي درست كنيم. قايمكي لابه لاي لقمه هاش سبزي مي زارم ، شيطون آروم لقمش رو مي جوه كه سبزيش رو كشف كنه! مي گرده بين لباسهايي كه گذاشتم خشك بشه و تا به لباس خودش مي رسه با ذوق مي گه آيينه... (يعني ماله آيلينه؟) اينم چند تا عكس از پروانه كوچولوي مامان آیلین و اولین روز مهد (پنجشنبه دوم مهر ماه ۱۳۸۸) بعداْ نوشت: (دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۹:۰۰ صبح) آیلین خانم» عرضم به حضورت دیشب تا ۴ بنده و ۴ به بعد یاور بابا رو استاد کردی» ساعت ۶ صبح هم بلند شدی با یه قیافه تب آلود ورزشمون دادی. این ورزش صبحگاهی از عوارضه مهدکودکه!!! دست بردار هم نبودی که. دست و پا و سر و گردن و ...... این هدیه روز کودک که دیروز مهدکودکشون جشن گرفته بود: البته روز کودک (همون پنجشنبه) هم بهشون یه کلاه فومی داده بودن اینم عکسش. این عکسا رو می زارم تا برات یادگاری بمونن» چون می دونم تا چند روز دیگه خبری از اینا نیست. هر کاری کردم کلاهش رو سرت نزاشتی ازت عکس بگیرم *با تشکر از خاله سارا ادامه مطلب
يه سلام گرم به همه و به دخمله نازه خودم... خوبين همه ايندفعه غيبتم خيلي طولاني شد.... سرم خيلي شلوغ بود ولي مرتب به وبلاگاي همتون سر مي زدم.... برای بلاگفایی ها هم که امروز اولين روزه رسمي مهد كودك رفتن آيلين بود.... از آيلين براتون بگم.... ديگه جمله مي گه... البته اگه بشه به دو كلمه معني دار بشه گفت جمله.... مثلا بپاپ (بخواب) پيشم.... سلام گلم...... خوبي!! ، بشين اينجا!! آب بخورم، و ...... وقتی می خواد غذا بخوره تمام حاضرین رو مجبور می کنه بابت هر لقمه غذا خوردنش دست بزنن هر چي مي بينه با يه لحن خاصي مي پرسي اين شيه!!!! طي يه عمليات دقيق بالاخره تونست پاپايايه (دمپايايه) معين رو بياره خونه.... و اين چند روزه هر جا ميخوايم بريم اصرار داره اونا رو بپوشه. هنوز سفت و سخت با دستشويي رفتن مخالفت مي كنه و كار به جايي كشيده كه خودش رو كه كثيف مي كنه بهم نميگه!!! نمي دونم چكارش كنم.. چون آيلين خيلي زود واكنش نشون ميده و من كلي بعدش در گيرم.... هر وقت شير مي خواد جام و تنظيم و تعيين مي كنه برام.... بعد مي گه مامان بيا!!!! بعد هم ميگه بشين (بعضي وقتها هم بپاپ!! (بخواب) بعد هم با خنده از روي خجالت مي گه آيلين مي مي !!! ... خجالت چون هر وقت بهش شير مي دم جلوي ديگران همه كلي بهم غر مي زنن كه ديگه بسشه و بايد از شير بگيريش.. چون مسخرش مي كنن كه واي ببينش آيلين ني ني شده .. هنوز مي مي مي خوره و از اين حرفها ... هر وقت مي خواد شير بخوره خجالت مي كشه ... بعضي وقتها هم مي گه مامان مي مي اوفه!!! آخه يه روز به قوله آيلين اوفش كردم كه نخوره عمليات موفقيت آميز بود ولي خودم كليييييييي دلم سوخت و احساسم بر عقلم غلبه كرد و بهش دادم دوباره!!! بيشتر وقتش رو با سي دي هاي بي بيش سرگرمه وقتي تو خونه ايم... داريم با هم زبان كار مي كنيم.... موز و دماغ رو ياد گرفته (ههههه چه ربطي دارن اين دو تا به هم؟؟؟) كتاباش رو مي ياره و باز مي كنه جلوش و براي همشون شعر جوجه جوجه طلايي رو مي خونه..... كتاب خوندن رو دوست داره و مرتب وقتي دارم مي خونم ازم سوال مي كنه..... نوشته هاي بالا رو روز شنبه تايپ كردم وقت نشد ارسال كنم. توي اين چند روز كلي با مهد رفتن آيلين برنامه داشتيم. عصبي و بهونه گير شده كه مربيش ميگه طبيعيه. كلا تا با اسباب بازي ها بازي مي كنه خوبه ولي همينكه مي خواد بره كلاس كلي جيغ و داد مي كنه. از مهدكودك فقط سوسوله و پاكه توپ رو دوست داره و مرتب تا بهش مي گم صبح تو مهد چكار كردي؟ انگار يه روياي شيرين يادش بياد ميگه سوسوله!! پاكه توپ!!! (اينا رو همينطور تعجبي مي گه) طفلك گيج شده و به من مي گه خاله...... بعد مي گم نه آيلين مامان من خاله نيستم ... مي گه ااااااااا مامان...... نائييد.. نانا..... ديگه به جاي باي باي مي گه خداحافظ اينطوري خداسس.... مي گه عسلم..... گلم..... عزيزم....... من كلي ذوق مي كنم...... به مو میگه ما..... موهای عروسکش رو نشونم میده و می گه این ماهاشه... و همینطور بقیه اجزای صورت و البته بدنش چند روز پيش به يه خانم پير گير داده بود تو خيابون و هي مي گفت خاله سلام...... سلام ... سلام... اينقدر گفت تا مجبور شد بهش بگه عليكه سلام!!!!! گوشي تلفن رو بر مي داره خدايا.... خودت كمكم كن.... بهم صبر و حوصله بده..... به آيلينم هم همينطور... به من و باباش سلامتي و طول عمر بده تا بتونيم اين هديه قشنگت رو بزرگ كنيم و خوشبختيش رو ببينيم. فرشته هات رو مامور كن كه هميشه و هميشه و هميشه مواظبش باشن تا سالم و سلامت باشه. براش يه سرنوشت خوب و قشنگ رقم بزن. قول مي دم بهش ياد بدم كه شكرگزارت باشه و هميشه قدر تموم نعمتهايي رو كه بهش دادي بدونه. خدايا ممنونم ازت. آيلينم... فرشته كوچولوي مامان، دختر معصومم، نمي دوني تمام مدتي كه تو تويه مهدي من چه حالي دارم... همش فكرم مشغوله. همش مي گم خدايا نكنه گريه كنه مربي ها خسته بشن محلش نزارن؟ نكنه باش دعوا كنن؟ نكنه گرسنه بمونه؟ نكنه پوشاكش رو به موقع عوض نكن؟ نكنه براشون حرف بزنه بهش كم محلي كنن؟ . هزار نكنه ديگه!!!! دخمله گلم، ببخش منو... ببخش كه اين چند روزه به اندازه تموم اين دو سال گريه كردي.... به خاطره خودته.. اونجا برات بهتره... بچه ها همه هم سن و سالتن.. وسايل بازي كه دوست داري هست.... و خيلي چيزها رو ياد مي گيري. مواظبه خودت باش... منم با تمام وجود پشت سرت ايستادم كه مبادا پاهاي كوچولوت خسته بشن و بيفتي. از خدا می خوام خودش یاره تو باشه گرده خوشبختی روی موهات بپاشه ادامه مطلب
نور چراغ خونه این دل دیوونه تویی ماه تویی مهر تویی عزیز دردونه تویی خوش قدم تو هرقدم غم هامو قربونی کنی واسه شبای زندگی ستاره درمونم شدی راز و رمز عشق تو هیچجوری تعبیرنمیشه از هرچی چشم بد که هست یه جوری پنهونت کنم واسه شبای زندگی ستاره درمونم شدی
اين روزها تقريبا يكم وضعيت بهتره. آيلين خيلي بهتر شده و كمتر به پرو پاي من ميپيچه. نمي دونين چقدر دلم براش مي سوزه كه گيره من افتاده. همش مي گم كاش بيشتر وقت داشتم... بيشتر حوصله داشتم.... بيشتر باهاش كنار مي يومد... خودم هم مي دونم تقصير اون نيست .. بچه است ... كاراش عمدي و دلبخواهي نيست... ولي احساسم اينو قبول نمي كنه اينها حرفهاي عقلمه!! نمي تونم بپذيرم روز صد بار ادامه ليوان آبش رو بريزه تو اشپزخونه براي دستشويي رفتن كاملا باهام مبارزه مي كنه... در حالي كه با زبونه خودش بهم مي گه كه كارش بد بوده و معذرت مي خواد... خوب آخه بچه تو كه مي دوني چرا انجامش ميدي!! و خيلي نبايدهاي ديگه كه با اصلاع كامل از نبايد بودنشون انجامشون مي ده.. البته منم با خودم مشكل دارم هااااااااا.... مثلا مي دونم گير داده از مبل بره بالا، تلفن و بقيه وسايل روز اپن رو برداره... به جاي اينكه مبل رو جابه جا كنم..... هي جيغ و داد مي كنم نههههههه براي همين كه دومي نمي خوام. اصلا نمي خوام بهش فكر كنم. وگرنه اينقدر دوست داشتم الان يه ني ني ديگه مي يوردم .. اونم دخمل. خوب بگذريم... خيلي باهات حرف دارم ... باشه كم كم همه رو بهت مي گم. از دخمله بلاي خودم براتون بگم كه كلي خانم شده.... ديگه كاملا همه چيز مي گه... جمله كامل نمي گه ولي منظورش رو مي رسونه... همه لغتي رو بلده و مي دونه كجا بايد به كار ببره... براش يه جفت دمپايي رو فرشي خريدم به شكل ميكي موسن... خلي دوستشون داره.. هر وقت مي بينشون مي گه اااااااااااااا پاپايي (دمپايي) و من كيف ميكنم از پاپايي گفتنش.... به كنترل مي گه كوكولول . هر وقت حوصلش از برنامه هاي تلويزيون سر مي ره كوكولول (كنترل) رو مي ياره برام و مي گه سي دي بي بي ... نونونو از همين سي ديهاي بي بي ياد گرفته و يك تا ده انگليسي رو مي شماره.... تري و سيكس رو اينقدره قشند مي گه به 2 هم مي گه توه (مادر فرزند شيفته) يك تا ده فارسي رو هم بلده ولي به هم ريخته... دو سه چهار شش نه هشت ده ..... و همينطوري اون مي گه من درستش مي كنم ولي براي همون لحظه ... دفعه بعد دوباره از دو شروع مي شه به ده ختم ميشه....نيم دونم چرا از يك بدش مي ياد عمرا تو شمارش به كارش ببره. شبها ديگه بهتر مي خوابه ..... بابا آيلين لالالالالالا ئي عروسكه بابا ئي بخواب بخواب آيلين ذون (جون) چشم سيات رو قرب ون وقته خوابت رسي ده خورشيد خانم خوابي ده بخواب بخواب آيلين ذون چشم سيات رو قر بون يه توپ دارم ققييه سرخ و سفيد و آبيه ميزنم زمين هوا يييه (يعني هوا ميره) همينطوري تا آخر.... جديدا با همه آهنگها هم خوني ميكنه.... آهنگه ضربان شهاب رو خيلي دوست داره... تا شروع مي شه شروع مي كنه باش خوندن.. از همون اول .. اين مدلي اواو اواواو او او او او او او او او او او او (با ريتم بخونين) بعد هم مثله قضيه لالايي آخر هر بيت رو مي گه بدون غلط... پنجشنبه گذشته رفته بوديم آبادان..... ظهر نشسته بوديم تو يه پارك براي ناهار... لباس آيلين رو در اوردم تا كثيف نكنه .. خواستم لباس تنش كنم نزاشت... منم از اونجا كه خلوت بود و هيچكس نبود.. گذاشتم بچه به آرزوهاش برسه.. نمی دونين چقدر خوشحال بود .... كفشهاي پاشنه دار مامانم (كفش پاشنه دار از محبوب ترين وسيله ها براش محسوب ميشه) رو هم پوشيده بود و كلي حال مي كرد. نشسته بود پيشم و طبق معمول ماست مي خورد.. وقتي بلند شد متوجه شدم مانتوم رو پر از ماست كرده ... با ناراحتي گفتم واااااااي نگاه كن چقدر داغونم كرده.... با بي اعتناي خاصي .. خيلي واضح و كاملا سوالي ازم پرسيد : چقدر!!!!!! جديدا تا باباش رو مي بينه خيلي حق به جانب مي پرسه بابا ماسين؟؟! (ماشين) تا پارك رو مي بينه براي اينكه من و ....... كنه چشماش رو ريز مي كنه با لبخند بهم ميگه مامان... سوسوله (سرسره) تابتاب (تاب) توپ (استخر توپ) بعد با ذوق مي خنده....... در هر شرایطی بخواد از زمین بلند بشه یا از جایی بره بالا با یه لحن جانسوز می گه یا عیی (یا علی) ديگه از مرسي دقيق و به موقع استفاده مي كنه و من كلي حال مي كنم...... اصرار عجيبي داره كاغذه كاكائوش رو بالاي سطل زباله باز كنه و بريزه تو سطل. حاضر هم نيست من براش جلدش رو باز كنم.... گلها رو خيلي دوست داره.... يادم نمي ياد من بهش اسم گل و اينكه چيه رو ياد داده باشم (البته در مورد خيلي كلمات اينطور بوده مثل سي دي و اينكه كارش چيه و .... . شايد هم به نظر من جالب باشه) تا گلها رو مي بينه مي گه ااااااااااا لٌل (گل)... 13 مرداد تولد داداش بزرگم (باباي معين) بود.... يه جشن كوچولويه خانوادگي خانمش براش گرفته بود...كلي آيلين و معين آتيش سوزوندن.... به معين گفتيم براي بابات يه شعر بخون معين شعره من ناز مي كشم .. تو ناز مي كني محسن چاووشي رو خوند هههههههه آخر شادي بود ديگه..... آيلين تا كيك رو ديد گرفت جريان تولد بازيه... گفت مباركه... ديگه مگه ول كرد هي راه رفته هي مباركه مباركه رو خونده با ريتم منصور..... كتاب داستاناش رو مي ريزه جلوش ... ورق مي زنه و براي هر صفحه كلي با زبون خودش حرف مي زنه..... عاشقه گربه هاست و اصلا ازشون نمي ترسه...... جديدا خودش خودش رو مي ترسونه (يعني خودتونين.... مسخرمون مي كنه ) مي گه... اوووووووووووووووووووووووو لولو!!!!! ياد گرفته مي گه زندائي..... اينطوري .. زنائي... خوب شد چون زنداداشم رو به اسم صدا مي كرد و من دوست نداشتم هر كاريش مي كنم حاضر نيست بگه خاله و محكم تو چشمام نگاه مي كنه و مي گه نه خاله!!!! به زبون معين به يكي از خواهرام مي گه عمه نسلن (نسترن) به اون يكي هم زحمت عمه اول رو نمي ده و ميگه آس (ياس... ياسمنه ياس صداش مي كنيم) خلاصه بلا شده.... تمام اين روزها دارن مي گذرن و فقط خاطراتشون مي مونه... دوست دارم به بهترين نحو بگذرن كه بعد افسوسشون رو نخورم.. دوست ندارم لحظه هايي رو از دست بدم كه بعدا اي كاش براشون سر بدم.....
خيلي دوستت دارم دختر گلم.... بازم ميگم منو ببخش ... براي همه چيز... هيچوقت تنهام نزار.... هميشه بمون و منو با لحظه لحظه هاي بودنت سرشار از غرور و شادي كن..... هر لحظه و هر ثانيه براي داشتنت شكر خدا ميكنم... بايد شكر كنم ... خوشبختي بيشتر از اين... بيشتر از وجود تو..... نمي دوني وقتي ازم مي خواي دراز بكشم پيشت و باهات برنامه كودك نگاه كنم و براي جلبه نظرم الكي مي خندي و برام راجبشون توضيح مي دي چه حالي دارم.... وقتي تو آشپزخونم و تو مشغول بازي و هر از چند گاهي با يه صداي شيرين .. صدام ميكني.. مامان جان!!!!؟؟؟ يعني هستي.. كجايي!! راستي مامانه مارتيا دوست داشتني..... پستت در مورد از پوشك گرفتن بچه ها رو خوندم... خيلي اميدوارم كرد و از ناراحتي در اوردیم...... من نمي تونم براتون پيغام بزارم ... از همينجا ازت تشكر ميكنم!!!!
اینا چند تا عکسه قدیمی.... نشد بیشتر آپلود کنم.... هی ارور می ده .... ادامه مطلب
سلام به همه............... اينقدر عصبانيم و ناراحت كه دلم ميخواد گريه كنم.... يه عالمه نوشتم چقدر زمان گذاشتم تا اسمايلي هاي مورد علاقم رو بزارم توي متن......... صفحه بازسازي نشد و همش پريد.... اون از ديروز، اينم از امروز. توي اين م م ل ك ت گل و بلبل حتي توي دنياي مجازي هم آرامش نداري از بس اين ك ش و ر پيشرفته و مدرنه. ديگه هيچي نمينويسم تا از اين بلاگفاي لعنتي تغيير مكان بدم...... خدايا از صبح وقت گذاشتم براي نوشتن، فقط يه چيزي مي گم ادامه مطلب
خدای منننننننننننننننننننننننننن!!!
ادامه مطلب
سلام سلام ...... خوبين همه!!! من مرتب به همه سر مي زنم هاااااااااا نميشه براتون پيغام بزارم. نيلوفر مامانه تارا!!! وبه تو رو كه اصلا يك ماهي ميشه نمي تونستم باز كنم.
يه مدته واقعا خسته ام... خسته به تمام معني..... خسته و کلافه چرا نبايد تو خونه بعضي ها صداي يه فرشته زندگيشون رو قشنگ كنه؟ چرا اين همه آدم بيچاره رو زمينه كه محتاجه يه لقمه نونن.. اونوقت يكم بالاتر يكي هست كه نمي دونه پولاش رو با چي آتيش بزنه؟؟؟ چرا بايد هواپيما سقوط كنه و يه عالمه آدم با يه دنيا آرزو همه با هم بميرن؟ چرا بايد جونهاي مثله دسته گلمون، اميدهاي پدر و مادرهاشون، پسر و دخترهايي كه همشون يه مادر مثل من و تو دارن، يه پدر كه با هزار آرزو همه خستگي كار و به تن مي خره تا بچش به اين سن برسه، كشته بشن؟؟؟ واقعا جواب همه چيز گلوله است!! چه درست چه غلط!! كجاست عدلي كه ازش حرف مي زنن؟؟ چرا بايد اين همه بچه كه تويه شيرخوارگاه ها بزرگ مي شن از نعمت داشتن پدر و مادر يا حتي يكيشون محروم باشن؟؟ اين همه چرا و اين همه فكر براي خستگي بس نيست؟؟؟ دلم برای یه آرامش حسابی تنگ شده..... از آيلين بگم.... اين روزها مثله بمبه انرژيه لجباز شده» پنجشنبه سه هفته پيش طي يه تصميم گاز انبري موهاي آيلين كوتاه شد.... و چهارشنبه هفته بعدش كوتاه تر.... دخترم تو آرايشگاه مثل يه خانم (البته خانم بازيگوش) ايستاد تا موهاش رو كوتاه كنن. در مقابل خيلي بچه ها كه ديدم عالي بود فقط از پوشيدن روپوش بدش اومده بود. بعد از كوتاهي موهاش زبونش دراز شد و شروع كرد به حرف زدن ..... چرا!! نمي دونم ... مو چه ربطي به زبون داره هم نمي دونم ... فقط مي دونم فرداي اون روز هر چي بهش مي گفتم مثله طوطي تكرار مي كرد و بعد هم تو ذهنش مي موند... يادتونه گفتم به جاي سلام و مرسي دستش رو مشت مي كنه و مشتش رو باز و بسته!! ديگه الان س س س مي كنه اونم با حركت سر.... سرش رو آروم و قاطع بالا و پايين مي بره و مي گه س س س بعني سلام.....
مرسي رو هم به موقع (البته بيشتر اوقات با گفتن اينكه آيلين چي بايد بگي؟؟؟) مي گه اونم با كلي ناز و عشوه و باز هم با حركت سر... سرش رو كج مي كني و مي گه مممممممسي.....ببخشيد رو هم مي گه (اونم با ياد آوري .. آيلين چي بايد بگي ... ولي اينبار با عصبانيت) ببخشييييييييييد.....
ديگه باهامون شعر مي خونه..... جديدا تا لباس يا هر چيزي رو كه براش خريديم مخصوصا اگه جديد باشه ... رو تنش كنيم يا بهش بديم به هر كس كه ببينه در حالي كه دستش رو به سمت چيز جديد برده بهش مي گه ديديش..... ديديش... اينقدر مي گه تا طرف بهش بگه بله وايييييييي چه نازه... بعد روشو مي كنه اونور و مي ره سراغه كارش...
كلا داره غذا رو از برنامه زندگيش حذف مي كنه.... هيچي نمي خوره و تا قاشق غذا رو مي بينه سرش رو به سمت پايين خم مي كنه و دستش رو مي گيره جلوي صورتش و تكون مي ده و مي گه نه نه نه .....
فقط شير و شير و شير.... و البته اول هم شير!!!! (اگه چيزي به نام شير داشته باشم) خودم..... نيم دونم با اين مشكل چكار كنم؟؟؟؟ و بعد شیر هم کاکائو.... همچنان درگير از پوشاك گرفتنشم!!! كلافم كرده!!! ديگه رواني شدم از دستش..... ديشب براش يه كلبه عروسكي خريديم.... اصرار شديد داره كه از در وارد نشه..... اصلا اين بچه عجيب و غريبه .. همش مي خواد مخالفه قوانين زندگي حركت كنه..... هر جایی از بدنش که بخوره به جایی و دردش بیاد با یه لحن جانسوزی هی می گه آخ» آخ... بعد هم نشونه حاضرین در جمع میده و بهشون می گه اینجا..... یعنی ببوسینش و ناراحتیتون رو ابراز کنید به خاطر علاقه شديدش به رژلب، يه بومه لب براش خريدم..... چند بار اول با ذوق به لباي خودش و من و باباش مي زد و ما هيچي نمي گفتيم تازه هي بهش مي گفتيم واي مرسي .... چه خوشگل برامون زدي..... با تعجب نگامون مي كرد كه چشون شده اينا... نه به اون موقع كه صداي جيغشون تا هفت خونه مي رفت نه به حالا كه تشكر مي كنن... بعد هم تشريف برد بالاي ميز و خودش رو تو آينه ديد كه بله از رنگ و لعاب خبري نيست.... بوم لب رو انداخت و گفت نيخوام (نمي خوام) اين نيخوام رو قبلا هم مي گفت..... جديدا ياد گرفته براي غذا خوردن از نيخورم (نمي خورم) استفاده مي كنه..... اين طوري نه نه نه نيخورم...... اسم معين رو كاملا ياد گرفته و صداش مي كنه معين.... معين هم كلي ذوق مي كنه و به من ميگه عمه به معين مي گه معين....... (معين تويه صحبتاش خودش رو معين خطاب مي كنه مثلا معين آب مي خواد) يه مدت گير داده بود منو با اسم صدا مي كرد.... نايييد (ناهيد) نايييد نايييد.. (جواب نميشنيد) نانا نانا نانا (دوباره جواب نمي شنيد) مامان ..... بعد من خيلي عادي مي گفت جانم بله..... بعد تا اينو مي گفتم مي گفت ناهيد نانا ناييد نانا و همينطور اين دو تا اسم رو تكرار مي كرد هر چيزي رو كه بخواد قاطعانه و محكم مي گه دش..... اينقدر مي گه و تو چشمات نگاه مي كنه تا بهش بدي.... خلاصه خيلي چيزاي ديگه.............. ووووووووووووواي چقدر حرفيدم (بر وزنه تايپيدم) اينم از عوارض دير آپ كردن...سر ملت رو مي برم........ مواظبه خودتون باشين...... خودتون... فرشته هاي تو راهي و فرشته هاي تو خونتون........
ادامه مطلب
شاعر دنیا من اگه بودم آغاز شعرم با کلام پدرم بود عشق تو صحرا من اگه بودم آب حیاتم توی دست پدرم بود وای اگه گندم پوست تنم بود اون که با دستاش من می کاشت پدرم بود ریشه رو تو خاک اگه می ذاشت پدرم بود پدر روحه پدر جونه پدر دینه و ایمونه پدر خسته پدر بی زار از این دنیای دیوونه پدر نوره پدر امید پدر عشقی که می مونه پدر خندون ولی گریون از این دنیای دیوونه سلام به همه... روز پدر به همه باباهاي دنيا مبارك. براي باباي خودم و آقاي همسر هم يه تبريك سفارشي. .... می خوام از همینجا یه چیزی رو بهت بگم با اینکه که اینجا رو نمی خونی چون ازش خبر نداری می خوام بگم
براي باباي آقاي همسر هم هر کی تونست و دوست داشت يه فاتحه بخونه خيلي روز پدر دلم براي آقاي همسر مي گيره .
امروز ني ني يكي از عزيزترين افراد زندگيم ، يكي از دوستام به دنيا مي ياد.
خوب از نمكدون خودم بگم كه صبح كه كامپيوترم رو روشن مي كنم به عكسش سلام مي كنم و دلم كلي هواش رو مي كنه. اين عكسه بك گرانده كامپيوترمه.. خيلي دوستش دارم... اينجا تقريبا 4 يا 5 ماهش بود اينقدر روزهايي رو كه تو خونه هستم دوست دارم.
بالاخره بعد از كلي تمرين سلام رو يكمي ياد گرفته و تقريبا ديگه با پانتوميم سلام نمي كنه . پشت سر هم مي گه س س س يعني سلام........ اسم امير پسرخالم رو ياد گرفته و پشت سر هم صداش مي زنه امييييييييييل...امييل جارو رو ياد گرفته و تا جارو برقي مي بينه مي گه جالووووووووووو خيلي دوست داره بدون بلوز تو خونه بگرده.... از بيرون كه مي يايم زود مي ياد كه لباسش رو عوض كنم.. بار اول نفهميدم منظورش از اين كار چيه و كلي قربون صدقش رفتم كه واي دخترم مي خواد لباسش رو عوض كنم... بعد بنده همچنان در حال ذوق كردن بودم كه ديدم با جيغ مثل فرفره از دستم در رفت
ديگه نمي زاره ازش عكس بگيرم و كلي اذيتم مي كنه.... ديشب كه رفته بوديم خونه همين دوستم كه ني نيش مي خواد به دنيا بياد.. در حالي كه من دو تا شاخ در اورده بودم دسته دوستم رو گرفت و با همون زبونه خودش بهش مي گفت خونه رو نشونش بده...... علاقه عجيبي داره كه با بطري آب بخوره و من متنفرم........ يكي از آرزوهاشه... كه البته مطمئنم خونه مامانمينا برآورده ميشه .......ولي جلوي خودم جرات نمي كنه چون خشمم دامنگيرش مي شه یاد گرفته قهر کنه (البته مدل جدید چون قبلا هم قهر می کرد) لب پایینش رو می یاره رو به بالا تا روی لب بالایی پوشیده بشه ..... سرش رو می گیره رو به پایین و با چشماش بالا رو (تو چشمهای طرف مورد قهر) نگاه می کنه .. در حالیکه توی عمقه چشماش پر از خنده است حتما باید موقع خداحافظی بوس رو بفرسته جدیدا فرد جدید که می بینه تا یه چند دقیقه روی چشماش رو می پوشونه عاشقه جلده این فیلم های سی دیه که تبلیغ روشونه. تبلغ فیلمهای دیگه که به صورت کوچولو کنار هم چیده شدن. ساعتها نگاهشون میکنه و بعضی وقتها یه چیزهایی هم می گه هر جا بریم پتو یا بالش نی نی ببینه (البته زیاد فرقی نمیکنه حتما ماله نی نی باشه) زود می خوابه روش و پتو رو می کشه سر پاهاش و یه لبخند سرشار از رضایت نثار من می کنه ديگه هيچي يادم نمي ياد.... كلي فكر كردم... اصلا تمركز ندارم ... ههههههههه الان بهارنارنج مي گه باباااااا دست بردار... اينقدر نوشتي!!! ادامه مطلب
سلام به همه. خوبین. اول یه شعر دیگه در وصف مادر براتون بزارم. این شعر رو خیلی خیلی دوست دارم... چون شما رو هم دوست دارم اینو می زارم براتون:
تو که عاشق ترین عاشقايي تویی بالا ترین معراج یک زن مامانم به سلامتي رفت و من بيشتر اوقاتم رو خونه اونا مي گذرونم. البته عمه مهربونم مونده پيش بچه ها ولي خوب منم همش اونجام تقريباً. يادم نبود بگم خونه جديد تو خيابونه مامانميناست و حدود 10 تا خونه با هم فاصله داريم (یه امروز من خواستم عکس بزارم خون به جیگرم شد) خيلي همديگه رو دوست دارن. تقريبا هم با هم كنار مي يان. ولی سر يه مسئله اصلا با هم نمي سازن اونم دمپايي هاي معينه. آيلين تا مي بينه معين داخل اتاقه بدو مي ره تو حياط به عشقه دمپايي معين! نمي دونم چرا اينقدر بهشون علاقه داره!! احساس مي كنم وقتي مي پوششون احساس بزرگي بهش دست مي ده. معين هم اصلا از اين يه مورد نمي تونه بگذره و از همه چيز براي رسيدن به دمپاييهاش استفاده مي كنه. حتي از زور!!! ياد گرفته بعد از خوردن آب مي گه حتي (يا حسين) مامان دون (مامان جون) عديدن (عزيزم) حمان (حمام) الوووو (اينقدر اين الو رو خوردني مي گه كه دلم مي خواد بخورمش ..... مادر فرزند شيفته همچنان به كاكائو مي گه كاپكا!!! و عاشقانه مي پرستش!1 همچنان به جاي مرسي دستش رو مشت مي كنه بعد پشت سر هم باز و بسته مي كنه!!! همچنان به بدش می گه دش!! و منه بیچاره هی با اون دیش اشتباهش می گیرم و سوژه می شم برای خندیدن خانم! همچنان سفت و سخت به بنده چسبيده و شير مي خوره!!!! علاقه زيادي داره كه خودش از آبسردكن يخچال آب بريزه.... از اونجا كه ليوانش رو پر ميكنه و هميشه سرريز مي شه و من با اخم نگاش مي كنم براي غذا خوردنش هم همينجوره.... سير كه شد ديگه يه لقمه هم حاضر نيست بخوره و پشت سر هم مي گه بسه!! جديدا حمان كه مي برمش نمي زاره موهاش رو شامپو بزنم.. منم اولش با ملايمت و قربون صدقه پيش میرم بعد دوباره قضيه چوب تر مي ياد وسط و كلي گيس كشي مي كنيم تا حمان خانم تموم بشه. مسواكش رو كه مي بينه با خنده دهنش رو باز مي كنه. نمي دونم چرا مسواك زدن براش خنده دار و جالبه و اصلا باهاش مبارزه نمي كنه. هنوز درگير از پوشاك گرفتنشم...... ديگه داره كلافم مي كنه...... بعضي وقتها مي زنه به سرم كه دوباره پوشاكش كنم تا وقتي خودش زبون باز كنه و بگه بسه!!!!! واي از بعد از تولد آيلين قشنگترين روزهاي زندگيم شده روزهايي كه آيلين غذا خوب بخوره، قطره آهنش و مولتي ويتامينش رو هم بخوره اون روز كلي شارژم و هي به آقاي پدر با خوشحالي مي گم آيلين امروز غذا خورد ، قطره آهن خورد اينقدر دختر خوبي بود...... (خدايا ديروز آقاي پدر داشت ماشين مي شست البته به همراه آيلين خانم. منم از فرصت استفاده كردم و دو كاسه پر غذا بهش دادم. نتيجه مي گيريم كه من ديروز بسيار بسيار خرسند بودم البته تا قبل از شنيدن بعضي سخنرانيها ..... واي امروز فهميدم ني ني يكي از دوستام روز پنجشنبه به دنيا اومد. خيلي خيلي خيلي خوشحال شدم. خبر خیلی خوبی بود. مژگان جونم تولد دخمل گلت مبارک. (نمی دونم چرا دلم خواست این عکسه رو بزارم !!! دوست داشتنی و نرمه!!! مثله نی نی)
خوب ديگه نمي دونم چرا وقتي مي خوام بنويسم مغزم هنگ مي كنه و بعد از ارسال همه چيز يادم مي ياد. همتون رو مي بوسم ا ز دور. مواظبه خودتون و فرشته كوچولوهاتون باشيد. ادامه مطلب
تاج از فرق فلک برداشتن جاودان آ ن تاج بر سر داشتن دربهشت آرزو ره یافتن هرنفس شهدی به ساغرداشتن روز در انواع نعمتها و ناز شب بتی چون ماه در بر داشتن صبح از بام جهان چون آفتاب روی گیتی را منور داشتن شامگه چون ماه رویا آفرین ناز بر افلاک و اختر داشتن چون صبا در مزرعه سبز فلک بال در بال کبوتر داشتن حشمت و جاه سليمان يافتن شوكت و فر سكندر داشتن تا ابد در اوج قدرت زيستن ملك هستي را مسخر داشتن برتو ارزاني كه ما را خوشتر است لذت يك لحظه مادر داشتن ادامه مطلب
|
Designed By :HAMRAZ